مهديسمهديس، تا این لحظه: 16 سال و 28 روز سن داره

مهدیس نفس مامان و بابا

روز سه شنبه 1391/1/1

سلام عشقم. اميدوارم كه امسال سال خوبي برات باشه.   اين عكس ها براي موقع سال تحويله كه من و تو  و بابايي ديشبش تا ساعت 3 شب بيدار بوديم و مشغول هفت سين چيدن و خورده كاري ها يي كه مونده بود رو انجام داديم كه من هم آخرش تورو بردم حموم و موقع سال تحويل به زور پاشدي و اولين چيزي هم كه از تو سفره برداشتي سكه هاي توي هفت سين بو د و بعد هم شروع كردي خودت از خودت پذيرايي كردن كه شكلات و پسته و بادوم و فندق و تخمه ...برداشتي. كه آثار شكلات ها هم روي بلوزت مشخصه. اين سبد گل هم تقديم به همه دوستان عزيز كه اميدوارم سال خوب سرشار از سلامتي و بركت داشته باشند.       ...
26 فروردين 1391

رفتن به سرزمين عجايب

سلام عزيزم امروز يعني 90/12/26 روز جمعه بابا تصميم گرفت كه خشگل خانوم رو ببره سرزمين عجايب كه دايي امين و تينا (خواهر زن عمو انسيه) رو هم برديم. ولي چه فايده كه خشگل ماماني چشمهاش ويروسي شده بود و خيلي اذيتت مي كرد. ولي با اين حال تا وسيله بازيها رو ديدي كمي سرحال شدي. ان شاءالله كه ديگه هيچ وقت اون چشماي خشگلت مريض نشه ماماني من. يه عالمه بوووووووووس. ...
26 فروردين 1391

خاطرات بد

سلام زندگيم. سلام عشقم. اين مطلب رو كه دارم مي نويسم با هق هق و گريه مي نويسم، عزيزم. آخه تو هنوز كوچيكي و نمي دوني كه چي شده. يكشنبه 90/11/28 تازه هفتم پسر خاله بابا تموم شده بود كه 28 سال سن داشت و عيد عروسيش بود. كت و شلوار عروسي، لباس عروس، همه خريدهاشون رو كرده بودند. و تو هم براي اولين بار بردم بهشت زهرا كه خيلي صحنه بدي بود و تو هم فقط مات و مبهوت مونده بودي كه اينها چرا گريه مي كنند. اصلاً اينجا كجاست؟ ولي باز ديشب (90/12/1) خبر بدي بهمون دادن كه داداش زن عمو انسيه كه اسمش امير بود 28 سال سن داشت فوت كرده. كه من و بابا برديمت گذاشتيمت خونه ماماني (طيبه) كه ما بريم اونجا. دوست نداشتم تو اون صحنه رو ببيني و ما تا ساعت 2 شب...
2 اسفند 1390

اتفاقهاي جديد

سلام عشقم. ببخشید که نتونستم تو این مدت برات مطلب بنویسم و عکس بزارم. آخه امتحانام تازه تموم شده و دیگه هم نزدیک عید هست و یه عالمه کار. ولي اينو بدون دخترم كه عشق و نفس مني و ثانيه به ثانيه بهت فكر مي كنم . خلاصه ای از کارهایی که این مدت گذشته رو می نویسم: اولاٌ که یک خبر که نفس مامان در تاریخ ٩٠/١١/٥ روز چهارشنبه برای اولین بار موهاش رو کوتاه کرد. که بردم آرایشگاه توی گیشا سالن دل آرا. اولش نمی زاشت و اون کاوری که دور یقش بود را نمی خواست. خلاصه اون کاور رو باز کردیم و دایی امین هم کلی سرت رو گرم کرد تا گذاشتی خانم آرایشگر موهات رو کوتاه کنه و سشوار بکشه. که در اسرع وقت حتماٌ عکست رو می زارم. دیگه جونم برات بگه که خیلی دوس...
19 بهمن 1390

شب يلدا به همه دوستام مبارك

یلــدا یلدا برای بچه ها، آجیل و طعم هندونه س ولی برا بزرگترا، یه خاطره، یه نشونه س یلدا شب ولادته؛ این جوره تو نوشته ها خورشید و دنیا می آرن، تو دل شب فرشته ها فرشته های مهربون، فرشته های نازنین از اوج ِ اوج ِ آسمون، میان پایین، روی زمین شبیه دونه های برف، روی درختا می شینن تا خورشید و بغل کنن، تا صُب یه وختا می شینن قصه میگن برای هم؛ گر چه شبیه قصه نیس قصه اون ها مثل ما، نون و پنیر وپسّه نیس میگن: یه شب از آسمون پولک آبی می باره تا دم دمای صب بشه برف حسابی می باره وقتی گمون نمی کنی، ستاره ای پر می زنه یه آفتاب مهربون، از تو افق سر می زنه یه شب، تو اوج تیرگی، ستاره رو نشون می دن تو دل شب، شب سیا ، ...
30 آذر 1390

امروز با مهديس چه گذشت! (14/8/90)

                  سلام زندگيم. امروز كه داشتيم میومدیم سركار و تو هم بزارم مهد كودك، تو ترافيك گير كرديم و تو هم خيلي شيطوني كردي. رفتي بغل بابايي و پشت فرمون نشستي و رانندگي مي كردي. دست بابام را مي زدي كنار كه خودت فرمون رو بگيري. منم صدا مي كردي (اَبَ، اَبَ) كه نگات كنم و تشويقت كنم. اومديم گذاشتم مهد، خيلي نگرانم كه كلاست عوض شده (يه كلاس رفته بالاتر)، چون هنوز عادت نكردي و تو توي اين كلاس خيلي كوچيكي. ولي از وقتي كه اومدي 3-4 قدم راه مي ري و شيطون تر شدي. امروز قرار بود كه بيان براي معاينه چشم، و ساعت 11 كه اومدم بهت سر بزنم، خاله ساناز گفت كه دكتر ...
14 آبان 1390